درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پریناز رموزی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وبلاگ رهجویان عشق
با حرکت راه نمایان می شود
سه شنبه 11 آبان 1395 :: نویسنده : همسفر فاطمه صالحی        
برادرم من را از فرزند هشت ماه که شیرخواره هم بود، جدا کرد. یک هفته من دخترم را ندیده بودم دلم داشت برای بچه‌ام می‌رفت شب روز نداشتم کارم شده بود گریه از خدا می‌خواستم کمک کند دیگر صبر و تحمل نداشتم. تا اینکه همسرم آمد و قول داد که برای همیشه مواد را کنار می گذارد؛ و با من زندگی می‌کند اما این قول هم فایده نداشت. بعد از هفت سال که دوباره من هفت‌ماهه باردار بودم فهمیدم برگشته به سمت مواد دیگر طاقت نداشتم انگار عزیزی را از دست دادم خیلی حالم بد بود به هیچ‌کس نمی‌توانستم بگویم، کارم شده بود گریه از خدا می خواستم کمکم کند کسی تا نفهمد، مانده بودم چه‌کار کنم!


به نام  خالق یکتا 

من قبل از اینکه وارد کنگره ۶۰ شوم تخریب‌های زیادی بابت مواد مخدر داشتم

مسافرم در سال ۸۶ با من ازدواج کرد و در سال ۸۷ خداوند یک فرشته کوچولو به ما عطا کرد وقتی مسافرم فهمید که من باردار هستم سه روز با من قهر کرده بود.

حتی خانه هم نمی‌آمد من فکر می‌کردم به خاطر بارداری من که قهر کرده است. چون نمی‌دانستم که همسرم یک مصرف کننده هست و مواد استفاده می‌کند تا اینکه یک روز در جیب همسرم چیزی پیدا کردم که فکرش را هم نمی‌کردم که مال همسرم باشد، از او پرسیدم  گفت: مال من نیست برای یکی از دوستانم هست که داده من نگهدارم، من خیلی زودباورم شد که برای دوستش هست. چند وقت گذشت و تا اینکه نزدیک زایمانم بود که من دوباره از جیب همسرم تریاک پیداکردم، قرآن  را جلوش گذاشتم از او پرسیدم این مواد مال تو؟ گفت اره، انگار دنیا روی سرم خراب‌شده بود. نمی‌خواستم باور کنم که همسرم اعتیاد دارد. قسمم داد که بعد از به دنیا آمدن بچه حتماً مواد می‌گذارم کنار، بعد از زایمانم من به خانه مامانم رفتم تا همسرم در خانه موادش را ترک کند، ولی وقتی  به خانه ‌برگشتیم خیلی اتفاقی دستم خورد به جیبش تریاک را برداشتم صبح فهمید که من تریاک را برداشتم حالش خیلی بد شده بود، یک شیشه کوچولو کناره رختِ خواب دخترم بود برداشت و پرت کرد به دیوار حسابی دعوایمان شد.

یکی از دوستانش آمد او را برد کمپ اعتیاد، بعد از ۲۱ روز برگشت، من فکر می‌کردم همه‌چیزتمام شده روزهای بد رفته و روزهای خوب آمده سر جایش، ولی این خوشی به ۳ ماه نکشید که دوباره فهمیدم دارد تریاک می‌خورد کلاً ناامید شده بودم به روی همسرم نمی‌آوردم تا اینکه یک روز خانواده‌ام او را در حال مصرف دیده بودند.

برادرم من را از فرزند هشت ماه که شیرخواره هم بود، جدا کرد. یک هفته من دخترم را ندیده بودم دلم داشت برای بچه‌ام می‌رفت شب روز نداشتم کارم شده بود گریه از خدا می‌خواستم کمک کند دیگر صبر و تحمل نداشتم. تا اینکه همسرم آمد و قول داد که برای همیشه مواد را کنار می گذارد؛ و با من زندگی می‌کند اما این قول هم فایده نداشت. بعد از هفت سال که دوباره من هفت‌ماهه باردار بودم فهمیدم برگشته به سمت مواد دیگر طاقت نداشتم انگار عزیزی را از دست دادم خیلی حالم بد بود به هیچ‌کس نمی‌توانستم بگویم، کارم شده بود گریه از خدا می خواستم کمکم کند کسی تا نفهمد، مانده بودم چه‌کار کنم!

تا اینکه مسافرم از سرکار به مأموریت رفت اصفهان،  پلیس گشت او را گرفته بود و برده بود کمپ اعتیاد، وقتی به او زنگ می‌زدم می‌گفت کمکم کن  از کمپ بیام بیرون دیگر مواد نمی‌کشم. به خودم گفتم برای آخرین بار هم کمکش می‌کنم بعد از ۲۱ روزآمد خانه دوباره به ۳ ماه نکشید که دیدم دارد تریاک می‌خورد در حین ناباوری اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد رفتم جلو تریاک را از او گرفتم ولی دلم به حالش سوخت، دوباره مواد را به دادم و گفتم تمام لباس‌هایت را بردار و برو دیگر نمی‌توانم با تو زندگی کنم.  استرس تمام وجودم را گرفته بود با خودم می‌گفتم خدایا کمکم کن، بگو چه‌کار کنم؟ خدایا یک‌راهی جلوی پاهای من بزار، خدایا دست‌هایم را بگیر کمکم کن، همسرم آمد سراغم گفت: کمکم کن تا از این بیماری نجات پیدا کنم من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم دلم برایش می‌سوخت از او پرسیدم می‌خواهی چه‌کار کنی؟ 

گفت یکجایی هست به نام کنگره ۶۰ بیا باهم بریم. قبول کردم که پا به‌پای همسرم بروم  روز پنج‌شنبه ۱۶ اردیبهشت وارد کنگره شدیم. 

خدایا شکر شکر شکر که اذن ورود به کنگره را برای ماهم صادر کردی... 

به امیدِ رهایی تمام سفر  اولی‌ها

نگارنده: همسفر حمیده مددی

 





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، راهنمای درمان اعتیاد، همسفران، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:43 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
شنبه 14 مرداد 1396 06:39 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here from a different web address and
thought I should check things out. I like what I see so now i am following you.
Look forward to looking into your web page repeatedly.
چهارشنبه 12 آبان 1395 10:25 ق.ظ
حمیده عزیز تبریک بخاطر یافتن راه درست و به امید رهاییتان
خداقوت به فاطمه عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر