تبلیغات
وبلاگ رهجویان عشق - مادر جان نلرز
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پریناز رموزی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وبلاگ رهجویان عشق
با حرکت راه نمایان می شود
چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : همسفر فاطمه صالحی        
خود تو اسطوره شکر و توکل و نماد صبر برامون هستی. ته دلم با تمام نگرانیها امید باز شدن راه هست، ته دلم با تمام لرزشها آرامش پشت طوفان خودشو رونمایی میکنه. فقط باش و ببین آن روزهای خوشی که قراره نمیدونم کی سهم ما شه، از راه میرسه، فقط باش تا ببینی. همان مکان امنی که برای آرامشمان در این دنیای نا آرام سکنی گزیده و نامش کنگره شصته، که خدایش نامدارش کند.فقط بمان...


مادر جان نلرز
مادر جان دورت بگردم خوبی؟ چه سوالی! معلومه که نیستی. دلت آرومه؟ چه حرفی! معلومه که نیست.مادر جان دورت بگردم امروز حال داداشم چطوره؟ به نظرت هنوز راضی نیست بیاد کنگره 60؟ هنوز داره دور خودش میچرخه؟ هنوز داره تو کوچه پس کوچه ها پرسه میزنه؟ هنوز کنج دیوارهارو به خونه گرم تو ترجیح میده؟ هنوز ... . 
مادر جان دورت بگردم خوب میدونم چی میکشی؟ آخه منم خواهر بزرگشم و خودمم مادرم. الان که دارم مینویسم یاد اون روزی افتادم که مامورا زنگ زدن و گفتن که گرفتنش؛ بمیرم برا دلت، چی کشیدی؟ خوب میفهمم، ترکی فارسی چجوری باهاشون حرف زدی؟ فکر کردی پای تلفن دارن حکم صادر میکنن و شروع کردی به التماس که اون هیچکاره است، اون گول دوستاشو خورده، اونو رفیقاش از راه به در کردن و .... . بمیرم برا تشویشت، بمیرم برا پریشونیت. مادر جان دورت بگردم هیچوقت قیافه اشکبارت موقع رودررو شدن باهاش تو کلانتری ها و دادگاه ها از جلو چشام نمیره.
مادر جان دورت بگردم کاش داداشم میدونست که تو چه گوهری هستی، کاش میدونست که خدا تورو چند صباحی تو این دنیا برا ما گذاشته که از نورت بهره ببریم و از بودنت کیف کنیم... ولی چه حیف که به جای شادی با ما بودن، تو صورتت پر غم و اندوه و تشویش و ... هست. هر لحظه که زنگ خونه به صدا در میاد و داداش تو خونه نیست، لرزه تنت کاملا تنم رو میلرزونه. مادر جان دورت بگردم چه کنم که فقط مادر من نیستی که اگر بودی نمیذاشتم آب تو دلت تکون بخوره ولی چه کنم که اون قلب مهربونت 8 تیکه شده و هر کدوم پیش یه بچه ته، و یه تیکش که مال داداشه داره مثل بید میلرزه و باقی تیکه های اون دل مهربونت با چشمای گریون نظاره گر اون هستن. مادر جان دورت بگردم میدونم چی میکشی وقتی پس از 4 یا 5 روز نبودن داداش و جواب ندادن تلفناش، وقتی یه بار گوشیشو بر میداره و میفهمی که هنوز هست، تویی و خدا و شکرگزاری از بودنش و ادامه امیدت به خوب شدنش...
بمیرم برا لرزیدنت وقتی داداش اومد و منو تهدید کرد که چرا به خاطر من داری میری کنگره؟ که اگه بری فلان می کنم و بهمان می کنم. و من در برابر تو شرمنده از اینکه امید دلت که به کنگره بود رو نتونستم خوب برآورده کنم. 
مادر جان دورت بگردم براش دعا کن. چه حرف ساده لوحانه ای! حرف مادر و دعا برای بچه اش ....
دلت نلرزه مادر؛ فدای اون دل مهربون و مظلومت. مادر جان دورت بگردم نلرز و دعا کن که راه کنگره برای خانواده ماهم باز بشه. دورت بگردم غصه نخور، نلرز، لبهایت را نگز. میدونم ته دلت چی میگذره. بارها بهم گفتی که اگه زبونم لال چیزیش بشه من دنیا رو می خوام چیکار؟ بمیرم برا دل مهربونت...
مادر جان دورت بگردم بهش گفتم که دیگه سرت داد نزنه، دیگه تورو هل نده، دیگه با غیض بهت نگاه نکنه، دیگه ظرفا رو نشکونه و تن و بدن تورو نلرزونه، بهش گفتم که ... اما حیف که وقتی حالش بده فقط دنبال سیاهی و عین سیاهیه!
دورت بگردم فقط براش دعا کن  که راهش باز شه و انتخاب کنه اون راهی رو که تو از خدا براش خواستی. 
دوستای دیگم دلنوشته نوشتن و از حال خوش الانشون گفتن و سیاهی دیروزشون. ولی ما هنوز تو سیاهی هستیم، هنوز داریم دست و پا میزنیم، هنوز راه برامون باز نشده، هنوز نمیدونیم چی میشه؟ هنوز آینده برامون خاکستریه. هنوز داریم میلرزیم مثل بید. هنوز شبهامون رو با کابوس به صبح می رسونیم. چشمای پدر و مادرمون خون و اشکه. دلامون طوفانیه. نفسهامون فقط میان و میرن. اشک و آه همخونه هفت ساله ماست. هنوز ...
مادر جان دورت بگردم، خود تو بهمون امید رو یاد دادی ، خود تو اسطوره شکر و توکل و نماد صبر برامون هستی. ته دلم با تمام نگرانیها امید باز شدن راه هست، ته دلم با تمام لرزشها آرامش پشت طوفان خودشو رونمایی میکنه. فقط باش و ببین آن روزهای خوشی که قراره نمیدونم کی سهم ما شه، از راه میرسه، فقط باش تا ببینی. همان مکان امنی که برای آرامشمان در این دنیای نا آرام سکنی گزیده و نامش کنگره شصته، که خدایش نامدارش کند.فقط بمان...
دخترت رقیه




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : کنگره ۶۰، راهنمای درمان اعتیاد، همسفران،
لینک های مرتبط :
شنبه 9 بهمن 1395 02:32 ب.ظ
با سلام به امید رهایی شما
نوبت باران محفوظ است
پنجشنبه 7 بهمن 1395 02:21 ق.ظ
خانم رقیه عزیزم جاتون در لژیون خالی ست انشا الله هر چه زودتر اذن ورود برادرتان به کنگره به دست خدای یکتا صادر شود دلنوشته تان بسیار با احساس و زیبا بود منم جوری دیگر این روزهای با استرس رو گذروندم و همین حس مادرانه را داشتم زمانی که پسرم در بستر بیماری بود این رو میخوام بگم اگر در زندگی با چالشها و گرفتاریها مواجه نباشیم آسودگیها برایمان بی ارزش میشود وباید کلمه صبر را به زیبایی تمام معنا کرد
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:57 ق.ظ
خانم رقیه عزیز دلنوشته تان بسیار بر دل نشست ان شاالله هر چه زودتر برادرتان وارد کنگره شوند و شما نیز بدانید که در حال عبور از گذرگاههای سخت هستید و مسلما زمانی که از این گذرگاهای سخت عبور کنید انسانی کار آزموده و رها خواهید شد .
خداقوت به فاطمه عزیز و تشکر از خدمت خالصانه تان
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:55 ق.ظ
خانم رقیه عزیز با تمام وجودم خواهان گشایش راه برای برادرتان هستم
برای مادرتان صبر و استقامت را آرزو میکنم
"می رسند آنان که مشتاق رسیدن و سیراب شدن هستن,دربهای بسته روزی باز خواهد شد مانند قلبهایی که آلیاژ اصلی آنها از سیاه سنگ است"
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:33 ق.ظ
خانم رقیه عزیزم ان شاله گل رهایی رو تو دستان پر مهر مادرتون می بینیم.
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:31 ق.ظ
خانم رقیه عزیز ، دلنوشته ات دل مرا نیز لرزاند ومرا برد به روزهای بدی که گذراندم ، برد به آن روزها که در عمق تاریکی ها دست وپا میزدم ، چه سخت بود ، اما روزنه امید هرگز از خانه دلم کوچ نکرد وهمواره به رحمت خدا امیدوار بودم ، ایمان داشته باش روشنایی سهم زندگی شما نیز خواهد شد ، من در دعاهای کنگره التماس خدا را خواهم کرد که اذن ورود آنانی که خواهان روشنایی هستن صادر کنه ، امیدوارم خانواده شما نیز مشمول دعایم قرار بگیرن .به امید روزی که اذن ورودتان صادر بشه
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:21 ق.ظ
انشاءالله راه رهایی برای شما باز میشه
رقیه عزیزم بسیار زیبا نوشتی و دلم برای این مادر لرزید
صبوری کن خواهرم صبوری
سحر نزدیک است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر