تبلیغات
وبلاگ رهجویان عشق - کنگره مکان امن
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پریناز رموزی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وبلاگ رهجویان عشق
با حرکت راه نمایان می شود
سه شنبه 21 شهریور 1396 :: نویسنده : فاطمه شمسیان       
می گفتم: الان یه دعوایی یا اتفاقی می افتد. ولی با گذشت زمان دیدم کنگره مکان امنی هست که خداوند باید به تو نظری داشته باشد تا وارد این مکان شد.


به نام خداوند مهربانی ها

سلام دوستان فاطمه هستم همسفر ابوالفضل


زمانی که متوجه شدم همسرم مصرف کننده است یک شب تا صبح گریه کردم و از خدا خواستم زنده نباشم. تا یک هفته نه حرف میزدم نه جایی میرفتم. کارم شده بود فقط گریه و زاری کردن؛
بماند که چه عذاب هایی کشیدم و چه کارهایی که نکردم و هردفعه که مسافرم را می دیدم بدتر می شدم و می گفتم: چرا زندگی من باید اینجوری بشه؟
حال هر دویمان بد بود و هر وقت که می خواست صحبت کند نمی گذاشتم حتی کلمه ای به زبان آورد و زمانی که گفت کلاس میرود، می گفتم مهم نیست مثل همیشه دارد دروغ می گوید.زمانی که خودم وارد کنگره شدم روز پنجشنبه بود و خیلی شلوغ بود و احساس غریبی داشتم باورم نمیشد که همسرم یک مصرف کننده و من بابت این موضوع وارد این مکان شده ام. از همه خجالت می کشیدم و پیش خودم می گفتم: یعنی همه مصرف کننده هستن که اینجا جمع شدن؟ 
می گفتم: الان یه دعوایی یا اتفاقی می افتد. ولی با گذشت زمان دیدم کنگره مکان امنی هست که خداوند باید به تو نظری داشته باشد تا وارد این مکان شد.
و چه بگویم از حال الانم که وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم چقدر ناامید و افسرده بودم ولی الان با امید وارد کنگره  می شوم و مطمئن هستم که مسافرم رها می شود و همچنین رو خودم کار می کنم تا صفات بد گذشته رو ترک کنم.
اولین درسی که از کنگره یاد گرفتم، امید بود.راهنمای عزیزم همیشه در لژیون می گوید: هیچ وقت ناامید نباشید. و من این درس را مدیون کنگره هستم، چه در درمان مسافرم و چه در مسائل دیگر. این دستور جلسه باعث شد تا تغییرات را به خوبی در خودم ببینم.
سپاس از همه ی عزیزانی که باعث شدند همسفرهایی مثل من به این تغییرات برسند.




نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره ۶۰، راههای درمان اعتیاد، مقاله،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 شهریور 1396 06:35 ب.ظ
خداقوت به خواهر عزیزم بسیار دلنشین بود و مطمعنا خیلی زود شاهد رهاییتان خواهیم بود
سه شنبه 21 شهریور 1396 03:30 ب.ظ
خواهر عزیزم چقدر ساده و شیوا دلنوشته تان را نوشتید بسیار بر دلم نشست به امید رهاییتان .خدا قوت به خانم شمسیان عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر